تبلیغات
دل نوشتـــــــــــــــــــه های ی عاشق - بوسه

دل نوشتـــــــــــــــــــه های ی عاشق

بوسه

چه هوای خوبی بود،خزانی به رنگ عشق، برای من تصویری از تو با لبخند همیشگیت بود......یک جاده باریک که دو طرف آن به صورت موازی درختان در کنار هم لالایی خوابی چند ماهه را با آن برگ های زرد و قرمز و نارنجی می خواندند ......و من در فکر استقبالی از تو بودم......به این فکر می کردم که وقتی آمدی دستانت را در میان دستانم بگیرم و مدتی به چشمانت خیره بمانم و با لحنی عاشقانه و آرام بگویم دوستت دارم........دوستت دارم با تمام نبودن هایت.......و آنگاه در آغوش بگیرمت و بر روی شانه هایت اشک بریزم و آن ها را از تو پنهان کنم.........که خیال کنی آرامم با تمام نا آرامی هایم.......و یک بوسه از لبانت از عشق بسازم......اما اینها به ظاهر عشق هستند، مشکل اینجا بود که چگونه عشق حقیقی را به تو ثابت کنم،عشقی که هیچ زبانی توان وصفش را نداشت، و مانند خدا ،وجودی بدون مادیت بود......کاش میشد احساسی که در دل دارم بر زبان آورم......از دور می آمدی و باد میوزید و موهایت را پریشان کرده بود و برگهای رنگی را مانند کاغذهای رنگی که بر سر عروس می ریزند، بر سرت میریخت ......و من که زبانم بند آمده بود و دستانم میلرزید و زانو هایم توان ایستادن نداشت.....تو همیشگی بودی، همان چیزی که از تو انتظار میرفت را میدیدم...............یک ماه بر روی زمین.......و افسانه ای که اگر دیوانه ای به ماه نگاه کند دیوانه تر خواهد شد.....مانند من که هر بار با دیدنت دیوانه تر میشدم........و هر روز عشقم نسبت به تو، نسبت به دیروز چند برابر میشد، تو نزدیک می شدی و تمام وجودم آتش میگرفت و من با دیدنت انگار به جهانی دیگر هبوط کرده بودم .....نمی توانستم گریه نکنم......تو چند قدم با من فاصله داشتی .... که توانی برای ایستادن نداشتم و در مقابلت زانو زدم.....اشک را مانند باران از ابر آن لحظه ،قربانی وجودت کردم......سرت پایین بود و از کنارم راحت گذشتی و من مانند کودکی که مادرش را گم کرده و صدایش میزند،صدایت کردم....اما انگار نشنیدی.....و گذشتی و من بر خاک افتادم و به دور شدنت خیره ماندم....تو دور می شدی و من فقط چشمانم زنده بود.....حتی ندیدی که چگونه عشق حقیقی را به تو ثابت کردم.....بارانم...


+ نوشته شده در شنبه 1 تیر 1392 ساعت 11:06 ب.ظ توسط |  نظرات()